ميرزا احمد ميرزا خداوردى

102

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

نمىكردم و حسب الخواهش خودم رفتار مىكردم ، چطورى كه دو نفر نوكر جاهل داشتم ، يكى حيدر نام مينابادى « 1 » و يكى باباى مولخان اغلى سياكويى « 2 » و ايشان هر دو نفر اهل تسنن مىبودند . ايشان در ديوانخانهء پدرم با ملا قديمعلى دريغى در يك جا منزل داشتند و ملا قديمعلى دريغى با مشاراليها حرفهاى نالايق از بابت راه تشيّع و تسنّن مىگفت و آنها هم بغض عداوت قلبى و دينى در سينهء خود جا داده بودند و هميشه اوقات شكايت او را به من مىكردند . من به حرف ايشان گوش نمىكردم . اتفاقا روزى خودسر از مكتبخانه بيرون آمدم به حوالى رودخانه ، به صيّادان تماشا مىكردم كه [ چه ] طور ماهى را صيد مىكنند و پدرم در حرمسراى خودش بود . وقتى كه از حرمسراى خودش بيرون آمده بود كه مىخواست به حضور خان برود ، ناگاه نظرش بر من افتاده بود كه من در كنار رودخانه ايستاده تماشا مىكنم ، [ لذا ] حرفهاى بسيار طعنه‌آميز بر ملاى من زده بود ، بعد رفته بود به ديوانخانهء مير حسن خان . من ديدم پدرم مىرود به حضور مير حسن خان و جمعيّتى بسيارى در عقب او روان است . بعد ديدم فرضعلى بيگ بوطه‌سرى از عقب آمد ، خنده‌كنان به من خطاب كرد : احمد ! خبردار باش كه ميرزا شماتت كلى از طرف شما به ملاى شما زد . يقين است كه ملاى شما با شما بدرفتارى خواهد كرد كه من به نوكران خودم تأكيد شديد نمودم : وقتى كه ملا مىخواهد ما را چوبكارى نمايد كه من به شما مىگويم كه ملا را بزنيد ؛ البته مضايقه نكنيد . آنها گفتند : بالرأس والعين . در اين گفتگو بوديم ، ديدم يكى از شاگردان آمد [ و گفت ] كه ملا شما را مىخواهد و من حساب خودم را كردم . بالاتّفاق نوكران خودم رفتم . همين‌كه داخل مكتبخانه شدم ، ملا به من هى كرده ، چوبى زد [ و ] گفت كه شما در كجا بوديد كه هزار طعنه ، پدرت به من زد . من گفتم : شما قدغن مىكنى كه من به كنار رودخانه نرفته باشم ؟ خلاصه دو سه چوبى به من حواله كرد . من دست دراز كردم و گلوى ملا را گرفتم « 3 » . ديدم زور من به زور ملا نمىرسد ، به نوكران خودم حكم

--> ( 1 ) . مين‌آباد روستايى در اطراف اردبيل است . ( 2 ) . سياه كوه روستايى در اطراف آستارا . ( 3 ) . در نسخه « گرفتيم » .